تاكنون چندين بار پرسشهايي در باره نام كورش بزرگ شده بود كه پس از رسيدن نامه يكي از جوانان پرتلاش ميهن به نام خانم نورا نيكسرشت، بر آن شدم تا اين پاسخ كوتاه را براي ديگران هم منتشر كنم.
نام كورش بزرگ، پادشاه هخامنشي در كهنترين سند شناختهشده كه همانا منشور كورش هخامنشي باشد، به گونه «كـو ـ رَ ـ اَش» آمده است. از آنجا كه متن منشور به خط و زبان اَكَـدي (بابلي نو) نگاشته شده است، ميتوان بر اين گمان بود كه نام كورش نيز در آن فرمان بر مبناي آوا و تلفظ بابلي آن نويسانده شده است.
اما در بخشي از سنگنبشتههاي پاسارگاد كه به خط و زبان پارسي باستان هستند، اين نام به گونه «كوروشَـه/كوروش» آمده است: ‹ اَدَم/ كوروش/ خشايَـثييَـه/ هخامنيشييَـه›، «من كورش، شاه هخامنشي». البته در باره زمان نگارش اين سنگنبشتها، پرسشها و ترديدهايي جدي مطرح است. در تاريخنامههاي سدههاي ميانه، نام كورش به آواي عربيده آن، همچون «قورس/ قورش» ثبت شده است.
اما نكته جالب و مهمي كه برانگيزاننده اين يادداشت كوتاه ميبوده، در اين است كه گويا كورش نام ديگري نيز داشته است. استرابو نقل ميكند كه «كورش» نامي است كه او پس از پادشاهي و با الهام از رود «كُـر» در جنوب پاسارگاد بر خود نهاد. او همچنين گزارش كرده كه پيش از آن، نام كورش «اَگـرَداتوس Agradatus» (اَگـرَداد/ اَگـراداد) بوده است. ميدانيم كه اگرَداد، نامي يكپارچه ايراني است و پسوند «-ُ س» را به قاعده تلفظ يوناني بر خود پذيرفته است.
در باره معناي نام اگرَداد و كورش آگاهي چنداني در دست نيست. ممكن است نام اگرَداد، آنگونه كه جهانشاه درخشاني در «آرياييان، مردم كاشي و ديگر ايرانيان» (تهران، 1382) باز آورده است، به معناي «اهوراداد» باشد و همچنين ممكن است با «آتش» در پيوند باشد، بدانگونه كه امروزه نيز در برخي نواحي ايران، آتش را بگونه «آگُـر» ادا ميكنند. اما معناي واژه كورش يا كُـر، مانند بسياري از ديگر نامهاي كهن در همه زبانها، ظاهراً به تمامي از دست رفته است و كوششهاي برخي پژوهشگران براي دريافت معاني و بخشهاي برسازنده آن تاكنون به نتيجهاي پذيرفتني نرسيده است. اما ميتوان گمان داد كه اصطلاح فقهي «آب كٌـر» از ريشه ايراني ناشناخته رود كر برگرفته شده باشد و نامها و اصطلاحهايي از اين قبيل فراوان هستند
مشهورترين بخشِ منشور كورش هخامنشي
منم كـورش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَكَد، شاه چهار گوشه جهان. پسر كمبوجيه، شاه بزرگ … نوه كورش، شاه بزرگ … نبيره چيشپيش، شاه بزرگ …
آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم، همه مردم گامهاي مرا با شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابِـل بر تخت شهرياري نشستم. مردوك خداي بزرگ دلهاي پاك مردم بابـل را متوجه من كرد … زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم.
ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد. وضع داخلي بابل و جايگاههاي مقدسش قلب مرا تكان داد … من براي صلح كوشيدم.
من بردهداري را برانداختم، به بدبختي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم كه هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند.
مَـردوك خداي بزرگ از كردار من خشنود شد … او بركت و مهربانياش را ارزاني داشت. ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم …
من همه شهرهايي را كه ويران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نيايشگاههايي كه بسته شده بودند را بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاهها را به جاهاي خود بازگرداندم.
همه مردماني كه پراكنده و آواره شده بودند را به جايگاههاي خود برگرداندم و خانههاي ويران آنان را آباد كردم. همه مردم را به همبستگي فرا خواندم. همچنين پيكره خدايان سومر و اَكَـد را كه نَـبونيد بدون واهمه از خداي بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودي مَردوك خداي بزرگ و به شادي و خرمي به نيايشگاههاي خودشان بازگرداندم. بشود كه دلها شاد گردد.
بشود، خداياني كه آنان را به جايگاههاي مقدس نخستينشان بازگرداندم، هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم زندگانيِ بلند خواستار باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نيكخواهانه برايم بيابند. بشود كه آنان به خداي من مَردوك بگويند: ‘‘ به كورش شاه، پادشاهي كه ترا گرامي ميدارد و پسرش كمبوجيه، جايگاهي در سراي سپند ارزاني دار.’’
من براي همه مردم جامعهاي آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم.
متن كامل منشور كورش هخامنشي
1. «كورش» (در متن بابلي: ‹كو- رَ – آش›)، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه «بـابِـل» ‹با- بي- ليم›، شاه «سـومـر» ‹شو- مـِ- ري› و «اَكَّـد» ‹اَك- كـَ- دي- اي›، …
2. ... همه جهان
(از اينجا تا پايان سطر نوزدهم، نه از زبان كورش، بلكه به روايت ناظري ناشناخته كه ميتواند نظر اهالي و بزرگان بابل باشد، بازگو ميشود).
3. ... مرد ناشايستي به فرمانروايي كشورش رسيده بود.
4. او آيينهاي كهن را از ميان برد و چيزهاي ساختگي بجاي آن گذاشت.
5. معبدي بَدلي از نيايشگاه «اِسَـگيلَـه» ‹اِ- سَگ- ايلَـه› براي شهر «اور» ‹او- ريم› و ديگر شهرها ساخت.
(«اِسَـگيـلَـه/ اِزاگيلا» نام نيايشگاه بزرگ «مردوك» يا خداي بزرگ است. اين نام شباهت فراواني با نام نيايشگاه ايراني «اِزَگين» در «اَرَتَـه» دارد كه در حماسه سومري «اِنمِـركار و فرمانرواي اَرَته» بازگو شده است. آقاي جهانشاه درخشاني در آرياييان، مردم كاشي و ديگر ايرانيان (تهران، 1382، ص 507)، «اِزَگين» را به معناي «سنگ لاجورد» ميداند. از سوي ديگر «كاسيان» نيز رنگ آبي را رنگ خداوند بشمار ميآوردند و «كاشّـو/ كاسّـو»، نام خداي بزرگ آنان به معناي «رنگ آبي» است. امروزه همچنان واژه «كاس» براي رنگ آبي در گويشهاي محلي بكار ميرود. براي نمونه در گيلان، مردان با چشم آبي را «كـاس آقا» خطاب ميكنند. همچنين براي آگاهي از پيوند اَرَتَـه با نواحي باستانيِ حاشيه هليلرود در جنوب جيرفت بنگريد به: مجيدزاده، يوسف، جيرفت كهنترين تمدن شرق، تهران، 1382).
6. او كار ناشايست قرباني كردن را رواج داد كه پيش از آن نبود ... هر روز كارهايي ناپسند ميكرد، خشونت و بدكرداري.
7. او كارهاي ... روزمره را دشوار ساخت. او با مقررات نامناسب در زنـدگي مـردم دخالت ميكرد. اندوه و غم را در شهرها پراكند. او از پرستش «مَــردوك» ‹اَمَـر- اوتو› خداي بزرگ روي برگرداند.
(گمان ميرود نام «مردوك» با واژه آريايي و اوستايي «اَمِـرِتات» به معناي «جاودانگي/ بيمرگي» در پيوند باشد. اما ويژگيهاي ديگر مردوك شباهتهايي با «اهورامزدا» دارد و همچون او در سياره «مشتري» متجلي ميشده است. همانگونه كه مردوك را با نام «اَمَـر- اوتو» ميشناختهاند؛ از او با نام آريايي و كاسيِ «شوگورو» نيز ياد ميكردهاند كه به معناي «بزرگترين سرور» بوده و با معناي اهورامزدا (سرور دانا/ سرور خردمند) در پيوند است).
8. او مردم را به سختي معاش دچار كرد. هر روز به شيوهاي ساكنان شهر را آزار ميداد. او با كارهاي خشنِ خود مردم را نابود ميكرد ... همه مردم را.
9. از ناله و دادخواهي مردم، «اِنـليل/ ايـلّيل» خداي بزرگ (= مردوك) ناراحت شد ... ديگر ايزدان آن سرزمين را ترك كرده بودند. (منظور آباداني و فراواني و آرامش)
10. مردم از خداي بزرگ ميخواستند تا به وضع همه باشندگان روي زمين كه زندگي و كاشانهاشان رو به ويراني ميرفت، توجه كند. مردوك خداي بزرگ اراده كرد تا ايزدان به «بابِـل» بازگردند.
11. ساكنان سرزمين «سـومِـر» و «اَكَّـد» مانند مردگان شده بودند. مردوك بسوي آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد.
12. مردوك به دنبال فرمانروايي دادگر در سراسر همه كشورها به جستجو پرداخت. به جستجوي شاهي خوب كه او را ياري دهد. آنگاه او نام «كورش» پادشاه «اَنْـشان» ‹اَن- شـَ- اَن› را برخواند. از او بنام پادشاه جهان ياد كرد.
13. او تمام سرزمين «گوتي» ‹كو- تي- اي› را به فرمانبرداري كورش در آورد. همچنين همه مردمان «ماد» ‹اوم- مـانمَـن- دَه› را. كـورش با هر « سياه سر» (همه انـسانها) دادگرانه رفتار كرد.
(در تداول، نامِ بابلي «اومانمنده» را با «ماد» برابر ميدانند. اما به نظر ميآيد كه اين نام بر همه يا يكي از اقوام آريايي كه در هزاره دوم پيش از ميلاد به مياندورود مهاجرت كرده بودهاند؛ اطلاق ميشده است).
14. كورش با راستي و عدالت كشور را اداره ميكرد. مردوك، خداي بزرگ، با شادي از كردار نيك و انديشه نيكِ اين پشتيبان مردم خرسند بود.
15. او كورش را برانگيخت تا راه بابل را در پيش گيرد؛ در حالي كه خودش همچون ياوري راستين دوشادوش او گام برميداشت.
(ممكن است منظور ديده شدن سياره مشتري بوده باشد. در باورهاي ايراني، سياره مشتري نماد آسمانيِ اهورامزدا/ مردوك بوده است. نك به: بارتل ل. واندروردن، پيدايش دانش نجوم، ترجمه همايون صنعتيزاده، 1372. او حتي منظور از «سپاه پر شمار او» را نيز ستارگان آسمان ميداند).
16. لشكر پر شمار او كه همچون آب رودخانه شمارش ناپذير بود، آراسته به انواع جنگافزارها در كنار او ره ميسپردند.
17. مردوك مقدر كرد تا كورش بدون جنگ و خونريزي به شهر بابل وارد شود. او بابل را از هر بلايي ايمن داشت. او «نَـبـونـيد» ‹نـَ- بو- نـَ- ايد› شاه را به دست كورش سپرد.
18. مردم بابل، سراسر سرزمين سومر و اَكَّـد و همه فرمانروايان محلي فرمان كورش را پذيرفتند. از پادشاهي او شادمان شدند و با چهرههاي درخشان او را بوسيدند.
19. مردم سروري را شادباش گفتند كه به ياري او از چنگال مرگ و غم رهايي يافتند و به زندگي بازگشتند. همه ايزدان او را ستودند و نامش را گرامي داشتند.
20. منم «كـورش»، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَكَّـد، شاه چهار گوشه جهان.
(از اينجا روايت به صيغه اول شخص و از زبان كورش بازگو ميشود. استرابو نقل ميكند كه «كورش» نامي است كه او پس از پادشاهي و با الهام از رود «كُـر» در جنوب پاسارگاد بر خود نهاد. پيش از اين، نام او «اَگـرَداتوس Agradatus» (اَگـرَداد/ اَگـراداد) بوده است. نك به: جغرافياي استرابو، ترجمه هـ. صنعتيزاده، 1382، ص. 319).
21. پسر «كمبوجيه» ‹كـَ- اَم- بو- زي- يَه›، شاه بزرگ، شاه «اَنْـشان»، نـوه «كـورش» (كـورش يكم)، شاه بزرگ، شاه اَنشان، نبيره «چيشپيش» ‹شي- ايش- بي- ايش›، شاه بزرگ، شاه اَنشان.
22. از دودمـاني كـه هميشه شـاه بـودهاند و فـرمانـروايياش را «بِل/ بعل» ‹بـِ- لو› (خداوند/ = مردوك) و «نَـبـو» ‹نـَ- بو› گرامي ميدارند و با خرسندي قلبي پادشاهي او را خواهانند. آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم؛
(«نَـبـو» ايزد نويسندگي و دبيـري بـوده، و نيايشگاه او به نـام «اِزيـدَه» خوانده ميشده است. ورود كورش «بدون جنگ و پيكار» به بابل، نه تنها در گزارش او، بلكه در متون بابلي همچون «سالنامه نبونيد» و نيز در «تواريخ هرودوت» (كتاب يكم) تأييد شده است. براي آگاهي از سالنامه نبونيد نگاه كنيد به: Hinnz, W., Darios und die Perser, I, 1976, p. 106.).
23. همه مـردم گامهاي مرا با شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بـابـل بر تخت شهرياري نشستم. مَردوك دلهاي پاك مردم بابل را متوجه منكرد، زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم.
(پذيرش كورش توسط مردم، در «كورشنامه/ سيروپدي» (Curou Paideia) نوشته گزنفون نيز تأييد شده است. گزنفون اظهار ميدارد كه مردمان همه كشورها با رضايت خودشان پادشاهي و اقتدار كورش را پذيرفته بودند (سيروپدي، كتاب يكم)).
24. ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد.
25. وضع داخلي بابل و جايگاههاي مقدسش قلب مرا تكان داد ... من براي صلح كوشيدم. نَـبونيد، مردم درمانده بابل را به بردگي كشيده بود، كاري كه در خور شأن آنان نبود.
26. من بردهداري را برانداختم. به بدبختيهاي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم كه هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند. مردوك از كردار نيك من خشنود شد.
27. او بر من، كورش، كه ستايشگر او هستم، بر پسر من «كمبوجيه» و همچنين بر همه سپاهيان من،
28. بركت و مهربانياش را ارزاني داشت. ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم. به فرمان مَردوك همه شاهاني كه بر اورنگ پادشاهي نشستهاند؛
29. و همه پادشاهان سرزمينهاي جهان، از «درياي بالا» تا «درياي پايين» (درياي مديترانه تا خليج فارس)، همه مردم سرزمينهاي دوردست، همه پادشاهان «آموري» ‹اَ- مور- ري- اي›، همه چادرنشينان،
30. مـرا خـراج گذاردند و در بـابـل بر من بـوسـه زدنـد. از ... تا «آشـــور» ‹اَش- شور› و «شوش» ‹شو- شَن›.
31. من شهرهاي «آگادِه» ‹اَ- گـَ- دِه›، «اِشنونا» ‹اِش- نو- نَك›، «زَمبان» ‹زَ- اَم- بـَ- اَن›، «مِتورنو» ‹مـِ- تور- نو›، «دير» ‹دِ- اير›، سرزمين «گوتيان» و شهرهاي كهن آنسوي «دجله» ‹اي- ديك- لَت› كه ويران شده بود را از نو ساختم.
32. فرمان دادم تمام نيايشگاههايي كه بسته شده بود را بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاهها را به جاهاي خود بازگرداندم. همه مردماني كه پراكنده و آواره شده بودند را به جايگاههاي خود برگرداندم. خانههاي ويران آنان را آباد كردم. همه مردم را به همبستگي فرا خواندم.
(با اينكه هيچ دليل قاطعي در زرتشتي بودنِ كورش بزرگ در دست نيست؛ اما او همچون زرتشت به اين باور كهن ايراني پايبند بوده است كه هر كس در پرستش خداي خود و انتخاب دين خود آزاد است. افسوس كه موبدان زرتشتيِ عصر ساساني با سختگيري و خشونتهاي بيشمار و اعمال سليقههاي شخصي در تحريف آيين زرتشت، به اين دستاورد با ارزش فرهنگ ايراني آسيب زدند).
33. همچنين پيكره خدايان سومر و اَكَّـد را كه نَـبونيد بدون واهمه از خداي بزرگ به بابل آورده بود؛ به خشنودي مَردوك به شادي و خرمي،
34. به نيايشگاههاي خودشان بازگرداندم، بشود كه دلها شاد گردد. بشود، خداياني كه آنان را به جايگاههاي مقدس نخستينشان بازگرداندم،
(گشايش و بازسازي نيايشگاهها به فرمان كورش، دستكم در يك متن ديگر شناخته شده است. بر اين لوح چهار سطري كه از «اَرَخ» در مياندورود كشف شده، آمده است: “منم كورش، پسر كمبوجيه، شاه توانمند، آنكه «اِسَـگيلَـه» و «اِزيـدَه» را باز ساخت.” براي آگاهي بيشتر نگاه كنيد به صفحه 156 مقاله W. Eilers در كتابشناسي).
35. هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم خواستار زندگاني بلند باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نيكخواهانه برايم بيابند. بشود كه آنان به خداي من مَردوك بگويند: ‘‘به كورش شاه، پادشاهي كه ترا گرامي ميدارد و پسرش كمبوجيه جايگاهي در سراي سپند ارزاني دار.’’
(در باورهاي ايراني، «سراي سپند» يا «اَنَـغْـرَه رَئُـچَـنْـگْـه» (اَنَـغران/ اَنارام) به معناي «روشناييِ بيپايان و جايگاه خداي بزرگ يا اهورامزدا و بهشت برين است).
36. بيگمان در روزهاي سازندگي، همگيِ مردم بابل، پادشاه را گرامي داشتند و من براي همه مردم جامعهاي آرام فراهم ساختم. (صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم). . . . .
37. … غاز، دو اردك، ده كبوتر. براي غازها، اردكها و كبوتران…
(از سطر 37 تا 45 بخش نويافتهاي است كه در مقاله «در باره منشور كورش» به آن اشاره شد. اين نُه سطر دنباله بلافصل سطرهاي پيشين نيست).
38. ... باروي بزرگ شهر بابل بنام «ايمگور- اِنـليل» ‹ايم- گور- اِن- ليل› را استوار گردانيدم ...
39. ... ديوار آجري خندق شهر را،
40. ... كه هيچيك از شاهان پيشين با بردگانِ به بيگاري گرفته شده به پايان نرسانيده بودند؛
41. ... به انجام رسانيدم.
42. دروازههايي بزرگ براي آنها گذاشتم با درهايي از چوب «سِدر» و روكشي از مفرغ ...
43. ...كتيبهاي از پـادشاهي پيش از من بنام «آشور بانيپال» ‹آش- شور- با- ني- اَپ- لي›
44. ...
45. ... براي هميشه!
راهي كه امروزه شهرهاي همدان، كنگاور، كرماشان (كرمانشاه)، سرپلزِهاب، قصرشيرين و خسروي را به سرزمين مياندورود (بينالنهرين) پيوند ميدهد؛ همان راه باستانيِ چند هزار ساله است كه سرزمينهاي خاوري و مياني ايرانزمين را به سرزمينهاي باختري و به بابل و نينوا و ديگر شهرهاي مياندورود پيوند ميداده است. اين راه در 30 كيلومتري كرمانشاه، دشت خرم بيستون و دامنة كوه «پَـرو» را در مينوردد. اين خرمي بيش از هر چيز وامدار رود خروشان گاماسياب و چشمة باستانيِ هميشه جوشانِ بيستون ميباشد. در درازاي اين راه و به ويژه در بيستون، يادمانهاي باستانيِ فراواني به چشم ميخورد كه نشانة رويكرد ويژة پيشينيان به اين سامان بوده است
نام بيستون واژة «بيسْـتون» (كه امروزه به اشتباه «بيسُـتون» گفته ميشود) در زمان هخامنشي و شايد پيش از آن، بگونة بَـگَـستانَـه/ بَـغَـستانَـه (= جايگاه خدا) و در زمانهاي بعدي به گونههاي «بِـهيسـتان/ بيسْـتون/ بـاغـستان/ بُـستان» تغيير حرف و آوا داده است. آنگونه كه از نوشتههاي «ديودور سيسيلي» تاريخنويس يوناني (سدة نخست پيش از ميلاد بر ميآيد؛ در زبان يوناني آنرا به شكل بَـغيستانن ميشناختهاند. اين نام در آثــار جغــرافيانويسان پس از اســلام و نيز با اقتباس آن، در زبـان انـــگليسي و بعضــي ديگر از زبانهاي اروپايي، به گونة تلفظ پهلوي آن يعني بِـهيستون شناخته شده است
يادمان داريوش بزرگ شايانترين و باشكوهترين يادمانهاي كهن منطقة بيستون، سنگنگاره و سنگنبشتة داريوش بزرگ (يكم) هخامنشي (521- 486 پيش از ميلاد) ميباشد كه در حدود سالهاي 520 پيش از ميلاد، در كنار راه و بر سينة پرتگاهي دور از دسترس با دهها متر بلندي از سطح جاده و در برابر چشمة بيـستون تراشيده شده است. اين اثر با حدود 20 متر درازا و 8 متر بلندا، بزرگترين سنگنبشتة جهان است و از آن در كتابهاي بسياري از نويسندگان و جغرافيانويسان قديم ياد شده است
كهنترين مورخ و متن تاريخي ما ميتوانيم از داريوش بخاطر نگاشتن كتيبة تاريخي بيستون، به عنوان كهنترين تاريخنويس شناخته شدة ايراني نام ببريم. همچنين به همين ملاحظه، كتيبة بيستون نخستين متن تاريخيِ شناخته شدة ايراني بشمار ميرود. اين نبشته كه تا پايان ستون چهارمِ متن پارسي باستان، رويدادهاي سال نخست پادشاهي داريوش را بازگو ميكند؛ بجز ارزش تاريخي، يكي از كهنترين منابع اعلام در زبانهاي ايراني است و براي بررسي دگرگوني واژگان ايراني، نامهاي كسان، شهرها، رودها، كوهها و نيز براي شيوة نگارش، گاهشماري، انديشهورزي و بسياري بايستههاي ديگر، نگرگاه ويژه و پر ارج پژوهندگان گوناگون است. ستون پنجمِ همان متن، تكملهاي بر كتيبة قبلي و در بر دارندة گزيدهاي از رويدادهاي سالهاي دوم و سوم پادشاهي اوست
در اين متن، داريوش در آغاز به معرفي خود و پدرانش ميپردازد. (اين تبارنامه تفاوتهاي متعددي با تبارنامة گزارش شده در تاريخ هرودوت دارد.) پس از اين با احترام، از اهورامزدا و بخشش او سخن ميراند كه تا پايان كتيبه بارها تكرار ميشود. البته پرستش اهورامزدا توسط داريوش و ديگر ايرانيان به هيچروي دليلي بر زرتشتي بودن آنان نيست. چرا كه پرستش اهورامزدا متعلق به بسياري از اديان ايراني بوده و از روزگاران كهنتر و دستكم از زمان كاسيان در ايران شناخته شده است. كـاسـيان، به موجب كتيبههاي باقي مانده، اهـورامـزدا را به گونة « اَشـوريـاش- مَـزوتـاش» ميشناختند
در گزارش بابليِ كتيبة داريوش نيز از اهورامزدا با عنوان «خداي آرياييان» نامبرده شده است. پس از اين داريوش به معرفي سرزمينهاي تابعة خود ميپردازد كه ضمن آن از 23 كشور نام ميبرد كه البته تا پايان پادشاهياش تعداد آنها به 30 كشور ميرسد. سپس در ادامة كتيبة طولاني و مفصل خود و با ثبت دقيق زمان و تقويم، شرح نبرد با شورشگراني را ميدهد كه در نخستين سال پادشاهي خود (به گفتة خودش) به دروغ ادعاي شاهي كرده و كشور را به آشوب كشانده بودند. (واژه دروغ و پرهيز از دروغ، بارها و بارها در اظهارات داريوش تكرار شده و بر آن تأكيد شده است.) در ادامة متن همچنين با مضامين ديگري مانند سفارش به تباه نكردن كتيبه، دعاي نيكِ «دودمان فراوان» براي نگهدارندگان نگارهها و كتيبه، رفتار به عدالت و مطابق با قانون، معرفي ياران خود، و بسياري مطالب ديگر روبرو ميشويم. در سراسر كتيبه، داريوش نسبت به دشمنان و شورشگران نامبرده شده، سخن زشت و ناپسند و تهمتهاي نابجا بكار نميبرد
روش ساخت براي تراشيدن سنگنگاره و سنگنبشتة بيستون، جايي در ارتفاع چند ده متري سطح زمين و در دامنة رو به جنوبِ كوه پَـرو انتخاب شده است. اما با اين وجود به نظر ميآيد كه در زمان ساخت آن، راهي براي دستيابي آسان به محل كارگاه وجود داشته است. بقاياي مبهم پلكاني در بخشهاي بالاييِ كوه و نيز آثار تراشيدن تختهسنگهاي زير كتيبه تا نزديكيهاي زمين، نشاندهندة وجود راهي به سوي بالا است. راهي كه سنگتراشان پس از پايان كار و به هدف دسترس ناپذير كردن كتيبه، در ضمن پايين آمدن، آنرا نيز تراشيده و محو كردهاند. نبشتن كتيبهاي تاريخي در چنين بلنداي دست ناپذيري كه از پايين كوه نيز به هيچوجه قابل خواندن نيست، نشاندهندة اينست كه داريوش اين متن را نه براي مردمان روزگار خود، بلكه منحصراً براي آيندگان نوشته بوده است. آثار حجاري شده در بيستون از نگرگاه فنآوري و سازوكار ساخت، از بهترين نمونههاي هنر هخامنشي است. ما از ابزارها و شيوههاي ساخت و پرداخت چنين نگارههايي بر روي سنگ آهك كه هنوز پس از 2500 سال بسيار صيقلي و براق هستند، اطلاعي نداريم. با توجه به رنگ لعابگونة قهوهاي مانندي كه پس از همراه شدن با ذرات اكسيده شدة عناصر آميختة سنگ آهك، در سراسر نماي كتيبه به چشم ميخورد؛ و نيز با توجه به اينكه در داخل حروف چند سطرِ نخست متن پـارسي باستان، بقاياي سرب ديده شده است؛ به نظر ميرسد كه پس از پايان نوشتن متون، داخل آنها را براي پايداري بيشتر با سرب، و تمام نماي كتيبه را با اندودي كه براي ما ناشناخته است؛ پوشانده بودهاند. در حين ساخت، هر كجا كه به دليلي سطح سنگ تخريب ميشد؛ قطعه سنگ ديگري را به اندازة محل تخريب شده ميتراشيده و در جاي آن نصب ميكردهاند. نمونة اين وصلهها در قوس كمان داريوش و سردارِ همراه او و نيز در كلاه و دستِ «گوي بالدار» (نشان ملي ايران باستان و نماد خورشيد و اهورامزدا) ديده ميشود
وضعيت ظاهري سنگنگاره بزرگترين چهرة سنگنگاره، سيماي داريوش بزرگ است كه به اندازة طبيعي با بلنداي 8/1 متر تراشيده شده و پيكرة مُغ گِئومات در زير پاي او افتاده است. پشت سرِ داريوش، دو تن از ملازمان او به اندازة 5/1 متر با نيزه و كمان ايستادهاند و در برابر او نُه نفر شورشگرِ نامبردار شده در كتيبه با دستها و گردنهاي بسته، به رديف ايستادهاند. در بالاي همة آنها نشان گوي بالدار جاي گرفته است. اين بخش حدود 6 متر درازا و 3 متر بلندي دارد
شباهت با سنگنگارة آنوبانيني شباهت بسيار زياد اين نگاره با سنگنگارة «آنـوبـانـينـي» در سرپلزِهاب، نشاندهندة توجه داريوش به اين اثر 4000 ساله است. در آنجا نيز شمار اسيراني كه با ريسماني مهار شدهاند به نُه نفر ميرسد و در برابر آنان ايزدبانويي قرار دارد كه حلقهاي در دست و گوي خورشيد را بر كنار دارد. اين حلقه و گوي خورشيد به گونهاي ديگر در نشان گوي بالدارِ بيستون تكرار شده است.
وضعيت ظاهري كتيبهها سنگنبشته يا كتيبة داريوش به سه زبان و خطِ پارسي باستان، عيلامي نو و اَكَدي (به گويش بابلي نو) و در مجموع در 1119 سطر نويسانده شده است. همانگونه كه در طرح و نقشة آخر كتاب ديده ميشود؛ متن بابلي از ديد ناظر، در سوي چپ نگاره و بر دو پهلويِ صخرهاي به پهناي ميانگين 8/3 متر و بلنداي ميانگين 5/3 متر در 112 سطر نوشته شده است و ترجمة بندهاي 1 تا 69 متن پارسي باستان را در بر ميگيرد. متن عيلامي در سوي راست نگاره و در چهار ستون به بلنداي 1/2 متر و پهناي 5/1 متر در 323 سطر نوشته شده است كه در همان زمان به انگيزة افزودن چهرة سكونخاي سكايي، بخشي از آن را پاك كرده و مجدداً همة متن عيلامي را در سه ستون و 270 سطر در پايين نبشتة بابلي تراشيدهاند. متن پارسي باستان در زير نگاره و در چهار ستون 4 متري و يك ستون 2 متري، همگي به پهناي ميانگين 93/1 متر در 414 سطر به خط ميخي بسيار زيبا و باشكوه پارسي باستان نويسانده شده است. بجز ايـن، چـندين كـتيبة كوچك در جايهاي گوناگون سنگنگاره به چشم ميخورد كه در بر دارندة نام شورشگران و همچنين گزيدههايي از كتيبة اصلي ميباشد. بيشتر كتيبههاي كوچكِ بيستون به سه زبان نگارش يافتهاند، اما كتيبة آ و ك تنها به زبانهاي پارسيباستان و عيلامي، و كتيبة ل تنها به زبان عيلامي نويسانده شده است
رونويسهاي ديگر كتيبه از اين كتيبه نسخههاي آسيب ديدهاي به خط و زباني كه فعلاً آرامي ناميده ميشود، در بابل و مصر نيز پيدا شده است. نسخة بابلي كه قطعاتي از سنگنگاره را نيز به همراه دارد؛ بر روي سنگ، و نسخة مصري كه از جزيرة اِلِـفانتين در ميانة رود نيل بدست آمده است، بر روي پاپيروس نگاشته شدهاند. به نظر ميآيد همانگونه كه در متن اصلي نيز به آن اشاره رفته است؛ نسخههاي متعددي از كتيبه را براي نواحي گوناگون فرستاده بودهاند. ارسال برخي از اين رونويسها به هنگام پادشاهي داريوش بزرگ و برخي ديگر در زمان پادشاهان بعدي و از جمله داريوش دوم صورت پذيرفته بود
تفاوت در آوانويسي آوانوشت و ترجمة كتيبههاي پارسي باستان هنوز دچار پارهاي ناسازگاريها و دوگانگيهاست كه بيشتر تلفظ دقيق نامها را در بر ميگيرد. در آثار پژوهشگران، نامهاي بكار رفته در كتيبه به گونههاي متفاوتي ثبت شدهاند كه در حال حاضر و با دانش امروزي نميتوان هيچكدام را بر ديگري ترجيح داد. چرا كه خط ميخي پارسي باستان در سرشت خود امكان تلفظ دقيق را براي ما فراهم نميسازد و تنها در زمان خود به سبب آشناييِ مردم با واژهها، به درستي قابل خواندن بودهاند. از سوي ديگر تلفظ نامها در متن پارسي باستان با تلفظ همان نام در متنهاي عيلامي و بابلي متفاوت است.
تفاوت در ترجمه گزارش فارسيِ اين كتاب، بر اساسِ متن ميخي پارسي باستان انجام شده است. اما هر سه متنِ كتيبة بيستون، ترجمة برابر و يكسانِ يكديگر نيستند و نسبت به يكديگر تفاوتهاي كم و بيشي را عرضه ميدارند. از سوي ديگر هيچيك از ترجمههاي امروزيِ كتيبه، معادل دقيق معناي واژگان اصلي آنرا ارائه نميكنند. بدين لحاظ استناد كردن به يك واژه يا استنباطي كه محصول توجه صرف به بارِ معنايي واژهاي در ترجمه باشد؛ امري كاملاً نادرست است. ترجمههاي امروزي بر مبناي مضمون و محتواي كلي آن انجام ميپذيرد و به همين ترتيب تنها با استناد به مضمون كلي آن ميتوانيم اظهار نظر نماييم. بطور نمونه ميتوان از واژهاي نام برد كه در متن پارسي باستان به گونة «كارَه» آمده و در ترجمة همة پژوهشگران و از جمله در اين گزارش بيشتر به «سپاه» و گاه به «مردم» برگردانده شده است. اما شواهدي كه هنوز به اثبات نرسيده است وجود دارد كه «كارَه» نه تنها به معناي سپاه، بلكه نوعي انجمن مردمي يا انجمن بِهان را نيز در نظر دارد كه به شكلي در انتخاب او به پادشاهي و نظارت بر او نقش داشته است.
خط يا زبان آريايي يكي از جنجاليترين بخشهاي كتيبة داريوش، بند پاياني ستون چهارم (سطر 89) ميباشد كه از نگارش يا ترجمة ديگري از كتيبه به «آريايي» (خط يا زبان؟) ياد ميكند كه ترجمة دقيق آن ميتواند روشنگر بسياري از ناگفتهها در بارة زمان پيداييِ خط ميخي پارسي باستان باشد كه امروزه محل اختلاف نظر فراوان است. از سويي آثاري به اين خط از پادشاهان و شاهان محلي هخامنشيِ پيش از داريوش به دست آمده است و از سويي ديگر شواهد فراواني در نوآوري اين خط در زمان داريوش و نبشتن كتيبههايي به نام شاهان گذشته در زمان پادشاهان متأخر هخامنشي در دست است. اما متأسفانه اين بند امروزه بسيار آسيب ديده است و عليرغم نسخهبرداري و عكسهاي دقيق نگارنده، همچنان خوانش آنها روشهاي تازه و بردباري افزونتر را درخواست ميكند. با توجه به اينكه در پايان همين بند از فرستاده شدن رونوشتهاي «آريايي» به سرزمينهاي ديگر ياد شده است، و نيز با توجه به پيدا شدن نمونههايي از آن در بابل و مصر به خط و زباني كه امروزه آرامي ناميده ميشوند؛ اين گمان نيز وجود دارد كه نام اصلي و باستاني متون و كتيبههاي آرامي، «آريايي» (در پارسي باستان« آرييا») بوده باشد.
اشتباهي متداول نكتة ديگري كه ذكر آن در اينجا لازم به نظر ميرسد، نشان ويژهاي براي جدايي واژهها در خط ميخي پارسي باستان است. در همة كتابها دو علامت به عنوان واژهجداكن در اين خط معرفي شدهاند: ميخ كج و ميخ زاويهدار. در حاليكه نگارنده در هيچيك از متون ميخي پارسي باستان با شكل دوم به عنوان واژهجداكن مواجه نشده است و اين حرف تنها براي عدد 10 بكار رفته است. به نظر ميآيد اين اشتباه كه متأسفانه بسيار فراگير شده است؛ از آنجا ناشي شده كه در كتيبة بيستون نسبت به ديگر كـتيبههاي هـخامنشي، نشان واژهجـداكن مقداري كوتاهتر و پهنتر نگاشته شده و در نتيجه با حرف ويژة نشانگر عدد 10 اشتباه شده است
نگارة و كتيبه داريوش دربيسـتون سند سختكوشي و ديرزيوي هنرمند ايرانيست. هنرمند ايراني از يافتن واژة چند هزار سالة « ئُـــنَـر» (=هنر) در نبشتههاي پارسي باستان بخود ميبالد
برگرفته از پيشگفتار چاپ سوم كتاب كتيبه داريوش در بيستون نوشته همين نگارنده
متن زير ازپيـشگفتار ويــرايــش تـازه و چاپ پـنجم «كـتاب منشور كورش هخامنشي» به زبانهاي فارسي، انگليسي، آلماني و فرانسوي (تهران 1384) نوشته همين مؤلف برگرفته شده است كه پيش از اين در نشريات و سايتهاي گوناگون منعكس شده است. در آن نقلقولها، گاه در متن اصلي اينجانب تغييراتي دادهاند كه مورد تأييد نيست. چاپ نخست اين كتاب در سال 1377 منتشر شده بود
منشور كورش هخامنشي، كهنترين بيانية حقوق بشرِ شناخته شدة جهان و سند سربلنديِ ايرانيان از همزيستيِ آشتيجويانه و گراميداشتِ باورها و انديشههاي همة مردمان تابعه در هنگامة بنيادگذاري نخستين امپراطوري جهان است. دنياي باستان همواره از آتش جنگها و يورشهاي بيپايان در رنج بوده است و كشورهاي آشتيجو نيز ناچار بودهاند تا براي رهاييِ مردمان خود از تاختوتازهاي هميشگيِ همسايگان ناآرام، به رويارويي و چيرگي بر آنان بپردازند. اما مهم اين است كه پيروزمندانِ ميدان نبرد و چيرهشدگان بر شهرها، چگونه با سپاه شكسته و مردم فرودست رفتار ميكردهاند؟ تاريخنامههاي بشري بازگوكنندة رفتار نيك كورش بزرگ، پادشاه نيرومندترين كشور آنروز جهان، و كنشهاي ستيزندة ديگر فرمانروايان گيتي بوده است
جهان امروز، نه با چشمداشت بر خاك سرزمينها، كه با تاختن بر انديشه، باورها، غرور و هويت مليِ مردمان، چيرگي بر آنان را در سر ميپروراند. مردماني كه باورها و هويت ملي و تاريخي خود را به فراموشي سپارند؛ مردماني كه نيازمند دانش و فنآوريِ كشورهاي ديگر باشند؛ شكستخوردگان جهان امروزند. پيشينيان ما گذشتهاي سرافرازانه براي ما به ارمغان نهادند. ما براي فرزندان آيندة خود چه دستاوردي داريم و براي شكسته نشدن در جهانِ سخت نامهربان امروز، چه راههايي انديشيدهايم؟
در سال 1258 خورشيدي/ 1879 ميلادي، به دنبال كاوشهاي گروه انگليسي در شهر باستاني بـابِـل در مياندورود (بينالنهرين) استوانهاي از گل پخته بدست باستانشناسي كـلداني به نام «هرمز رسـام» پيدا شد كه امروزه در موزه بريتانيا در شهر لندن نگهداري ميشود
بررسيهاي نخستين نشان ميداد كه گرداگرد اين استوانه گِـلين را نوشتههايي به خط و زبان بابلي نو (اَكَـدي) در برگرفته است كه گمان ميرفت نبشتهاي از فرمانروايان آشور و بابِـل باشد. اما بررسيهاي بيشتري كه پس از گرتهبرداري و آوانويسي و ترجمة آن انجام شد، نشان داد كه اين نبشته در سال 538 پيش از ميلاد به فرمان كورش بزرگ هخامنشي (550-530 پم.) و به هنگام ورود به شهر بابل نويسانده شده است. از زمان نگارش اين فرمان تا به امروز (1384) 2545 سال ميگذرد.
شكل ظاهري اين فرمان، به مانند استوانهاي ديده ميشود كه ميانة آن قطورتر از دوسوي آنست. انتشار و ثبت فرمانها و يادمانهاي رسمي بر روي استوانة گِلين و نيز بر روي لوحههاي مسطح، از سابقهاي ديرين در ايران و مياندورود برخوردار بوده، كه گونة استوانهاي آن نسبت به بقيه، پايداري و دوام بيشتري داشته است. بيترديد اين فرمان در نسخههاي متعددي براي ارسال به نواحي گوناگون نويسانده شده بوده كه امروزه تنها يكي از آنها به دست آمده است.
استوانة كورش آسيبهايي جدي به خود ديده است. بسياري از سطرهاي آن از بين رفته و يا بر اثر فرسودگيِ بيش از اندازه قابل خواندن نيستند. نبشتههاي بخشهاي آسيبديده را تنها با توجه به اندازة فضاي خالي و برخي حروف باقي مانده در آن ميتوان تا حدودي بازسازي كرد كه در اين بازسازي نيز، بيگمان احتمال اشتباههايي وجود دارد. بدين لحاظ و نيز به دليل اينكه در خوانش و ترجمة نبشتههاي بابلي، هنوز نيز اتفاق نظر وجود ندارد؛ متن منشور كورش در ترجمههاي گوناگون به تفاوتهايي دچار آمده است. با اين نگرش، هيچيك از ترجمههاي امروزيِ كتيبه، معادل دقيق معناي عبارتهاي اصلي آنرا ارائه نميكنند. استناد به محتواي كتيبه و به ويژه كليدواژهها، ميبايست با دقت و وسواس بسياري صورت پذيرد. بيترديد استناد به كتيبه هنگامي با اطمينان بيشتري ممكن ميشود كه واژه يا مفهومي خاص، در بيشتر پژوهشها به گونة كموبيش يكساني برگردان شده باشند
در دانشگاه «ييل» (Yale) كتيبة كوچك و آسيبديدهاي نگهداري ميشود كه ريشارد بِرگِر در سال 1975 آنرا بخشي گمشده از استوانه كورش دانست. اين بخش توسط همو به كتيبة اصلي اضافه گرديد و نُه سطر پايانيِ فعليِ آنرا تشكيل ميدهد (← سطرهاي 37 تا 45).
فرمان كورش بزرگ از زمان پيدايش تا به امروز بارها ترجمه و ويرايش و پژوهش شده است. پيش از همه، جوان پر شور و كاشـف رمز خط ميخي فارسي باستان يعني هنري كِرِسْويك راولينسون در سال 1880 ميلادي و بعدها ف. ويسباخ 1890، گ. ريختر 1952، آ. اوپنهايم 1955، و. اِيلرز 1974، ج. هارماتا 1974، پ. بـرگـر 1975، ا. كـورت 1983، پ. لوكوك 1999 و بسياري ديگر آنرا تكرار و كاملتر كردند. متن فارسيِ ارائه شده در اين كتاب نيز با نگرش به پژوهشهاي پيشين و روند بهبود شناخت حروف و واژگان بابلي يا اَكَدي و نيز خوانشهاي تازهتر منشور كورش فراهم شده و در زيرنويسها به يادداشتهاي اندكي پرداخته شده است
ترجمه و انتــشار فرمــان كــورش بــزرگ (كــورش دوم) پــرده از نادانــستههاي بســيار برداشت و بزودي بعنوان «منشور آزادي» و «نخستين منشور جهاني حقوق بشر» شهرتي عالمگير يافت و نمايندگان و حقوقدانان كشورهاي گوناگون جهان در سال 1348 خورشيدي با گردهمايي در كنار آرامگاه كورش در پاسارگاد، از او بنام نخستين بنيادگذار حقوق بشر جهان ياد كردند و او را ستودند. حقوقي كه انسانِ امروز پس از دوهزاروپانصد سال در انديشة ايجاد و فراهمسازيِ آن افتاده است و آرزوي گسترش آنرا در سر ميپروراند
(نسخهبدلي از منشور كورش به عنوان كهنترين فرمانِ شناختهشدة تفاهم و همزيستي ملتها در ساختمان سازمان ملل متحد در نيويورك نگهداري ميشود. اين كتيبه در فضاي بين تالار اصلي شوراي امنيت و تالار قيمومت جاي دارد
چه چيز باعث شده است تا فرمان كورش به اين پايه از شهرت برسد؟ پاسخ اين پرسش هنگامي دريافته ميشود كه فرمان كورش را با نبشتههاي ديگر فرمانروايان همزمان خود و حكمرانان امروزي به سنجش بگذاريم و بين آنها داوري كنيم
آشور نصيرپال، پادشاه آشور (884 پم.) در كتيبة خود نوشته است: ‘‘… به فرمان آشور و ايشتار، خدايان بزرگ و حاميان من … ششصد نفر از لشكر دشمن را بدون ملاحظه سر بريدم و سه هزار نفر از اسيران آنان را زنده زنده در آتش سوزاندم … حاكم شهر را به دست خودم زنده پوست كندم و پوستش را به ديوار شهر آويختم … بسياري را در آتش كباب كردم و دست و گوش و بيني زيادي را بريدم، هزاران چشم از كاسه و هزاران زبان از دهان بيرون كشيدم و سرهاي بريده را از درختان شهر آويختم
دركتيبة سِـناخِـريب، پادشاه آشور (689 پم.) چنين نوشته شده است: ‘‘… وقتي كه شهر بابِـل را تصرف كردم، تمام مردم شهر را به اسارت بردم. خانههايشان را چنان ويران كردم كه بصورت تلي از خاك درآمد. همة شهر را چنان آتـش زدم كـه روزهاي بسـيار دود آن به آسـمان ميرفـت. نهـر فـرات را به روي شهر جاري كردم تا آب حتي ويرانهها را نيز با خود ببرد
در كتيبة آشور بانيپال (645 پم.) پس از تصرف شهر شوش آمده است: ‘‘… من شوش، شهر بزرگ مقدس … را به خواست آشور و ايشتار فتح كردم … من زيگورات شوش را كه با آجرهايي از سنگ لاجورد لعاب شده بود، شكستم … معابد عيلام را با خاك يكسان كردم و خـدايـان و الـهههـايشان را به باد يغما دادم. سپاهيان من وارد بيشههاي مقدسش شدند كه هيچ بيگانهاي از كنارش نگذشته بود، آنرا ديدند و به آتش كشيدند. من در فاصله يك ماه و بيست و پنج روز راه، سـرزمـين شـوش را تبديل به يك ويرانه و صحراي لم يزرع كردم … نداي انساني و … فريادهاي شـادي … به دست من از آنجا رخت بربست، خاك آنجا را به تـوبـره كشيدم و به ماران و عـقربها اجازه دادم آنجا را اشغال كنند
و در كتيبة نَـبوكَـد نَـصَر دوم، پادشـاه بـابل (565 پم.) آمـده است: ‘‘ … فرمان دادم كه صد هزار چشم در آورند و صد هزار ساق پا را بشكنند. هزاران دختر و پسر جوان را در آتش سوزاندم و خـانـهها را چنان ويران كردم كه ديگر بانگ زندهاي از آنجا برنخيزد
اين رويدادهاي غير انساني تنها به آن روزگاران تعلق ندارد. امروزه نيز مردمان جهان با چنين ستمها و خشونتهايي روبرو هستند. هنوز جنايتهاي آمريكا در ژاپن و ويتنام، فرانسه در الجزاير، ايتاليا در حبشه و ليبي، پرتقال و اسپانيا در آمريكاي لاتين، و انگلستان در سراسر جهان، از يادها نرفتهاند. مردم هرگز فراموش نخواهند كرد كه در عراق بمبهاي شيميايي بر سر مردم بيدفاع هلبچه فروريخت و همة آنان از پير و جوان و زن و كودك به وضعي رقتانگيز نابود شدند. در افغانستان و در ميان سكوت حيرتانگيزِ جهانيان، صدها هزار تن از مردم غيرنظامي و بيدفاع شهرها قرباني مطامع ابرقدرتهاي امروز و گروهاي سياسي كشور ميشوند، در حاليكه در زندگي روزمره نيز از قحطي و بيماريهاي همهگير، از گرسنگي و وبا و سرما رنج ميبرند. در بوسني و در كانون اروپاي متمدن تنها به انگيزههاي نژادي مردم و كودكان را بيدريغ و دستهجمعي به كام مرگ ميفرستند. در مكه جامة سپيد زائران را به سرخي ميآلايند و جان و مال و ناموس آنان را مباح ميشمرند
كشورهاي بزرگ و پيشرفته و متمدن جهان، سلاحهاي مرگبار كشتار جمعي و بمبهاي شيميايي و ميكربي خود را ديگر مستقيماً بر كاشانة مردم رها نميكنند، بلكه آنها را به بهايي گزاف در اختيار كشورهايي همچون عراق ميگذارند تا بر سر جوانان ايران زمين بريزد و آنگاه باز هم به بهاي گزاف به درمان زخمهاي آنان بپردازند و از نقض حقوق بشر گلايه كنند و خود را بزرگترين پشتيبان آن بدانند
اما عليرغم رفتارهاي ناپسند پادشاهان آشور و بابل و حكمرانان امروز جهان، كورش پس از ورود به شهر بابل و با دارا بودن هرگونه قدرتعملي به عنوان شاه نيرومندترين كشور جهان، نه تنها پادشاه مغلوب را مصلوب نكرد؛ بلكه او را به حاكميت ناحيهاي منصوب، و با مردم شهر نيز چنين رفتار نمود: ‘‘ … آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم، همة مردم گامهاي مرا با شادماني پذيرفتند … مَردوك (خداي بابلي) دلهاي پاك مردم بابل را متوجه من كرد؛ زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم. ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شد … نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد. وضع داخلي بابل و جايگاههاي مقدسش قلب مرا تكان داد. من براي صلح كوشيدم. بردهداري را برانداختم. به بدبختيهاي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همة مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند. خداي بزرگ از من خرسند شد … فرمان دادم … تمام نيايشگاههايي را كه بسته شده بود، بگشايند. همة خدايان اين نيايشگاهها را به جاهاي خود بازگرداندم. اهالي اين محلها را گرد آوردم و خانههاي آنان را كه خراب كرده بودند، از نو ساختم. صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم
كورش پس از ورود به شهر بابل (در كنار رود فرات و در جنوب بغداد امروزي) فرمان آزادي هزاران يهودي را صادر كرد كه قريب هفتاد سال در بابل به اسارت گرفته شده بودند. هزاران آوند زرين و سيمين آنان را كه پادشاه بابل از ايشان به غنيمت گرفته بود، به آنان بازگرداند و اجازه داد كه در سرزمين خود نيايشگاهي بزرگ براي خود بر پاي دارند. رفتار كورش با يهوديان موجب كوچ بسياري از آنان به ايران شد كه در درازاي بيست و پنج قرن هيچگاه بين آنان و ايرانيان جنگ و خشونت و درگيري رخ نداد و آنان ايران را ميهن دوم خود ميدانستهاند. در اين باره در بابهاي گوناگون اسفار عَـزرا و اشعيا در كتاب تورات (عهد عتيق)، ضمن نامبر كردن كورش با عنوان «مسيح خداوند» آمده است: ‘‘ خداوند روح كورش پادشاه فارس را برانگيخت تا در تمامي ممالك خود فرماني صادر كند و بنويسد: كورش پادشاه فارس چنين ميفرمايد كه يَـهُـوَه/ يَـهْـوِه خداي آسمان مرا امر فرموده است كه خانهاي براي او در اورشليم كه در يهودا است، بنا نمايم. پس كيست از شما از تمامي قوم او كه خدايش با وي باشد و به اورشليم كه در يهودا است برود و خانه يَـهُـوَه را كه خداي حقيقي است در اورشليم بنا نمايد …؟ پس همگي برخاسته و روان شدند تا خانة خداوند را كه در اورشــليم است، بـنا نمايند. ... و كورش پادشاه، ظروف خانة خداوند را كه نَـبوكَـد نَـصَـر آنها را از اورشليم آورده و در خانة خود گذاشته بود، بيرون آورد و به رئيس يهوديان سپرد
در اينجا مايلم بخصوص به اين نكته تاكيد كنم كه با وجود اينكه منشور كورش بزرگ را «نخستين اعلاميه حقوق بشر» ميدانند، اما نوآوري چنين فرماني از كورش نبوده است؛ بلكه اين فرمان فرايند فرهنگ ايراني بوده است. فرهنگي كه هرگز دستور به غارت و آدمكشي و ويراني نداده است. و كورش اين رفتار را از مردمان سرزمين خود، از نياكان خود، از فرهنگ رايج كشورش، در آغوش مهرآميز مادر و از پرورش او آموخته بوده و بكار بسته است. سرافرازي نخستين بيانيه جهاني حقوق بشر نه تنها براي كورش، بلكه همچنين براي فرهنگ كشوري است كه سراسر پهنة پهناور آن از كهنترين روزگاران تابشگاهِ انديشة نيك و كردار نيكي بوده است كه امروزه و از پس هزاران سال مردمان جهان در آرزو و آرمان فراهم ساختن آن هستند
منشور كورش هخامنشي ارمغاني است از سرزمين ايران براي جهاني كه از جنگ و خشونت خسته است و از آن رنج ميبرد